جستجوي پيشرفتهبرو جستجو
پیوندها ÏÑÎæÇÓÊ ÇÔÊÑǘارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
تاریخ 1394/02/13 - روزنامه سراسري صبح ايران (يكشنبه) نسخه شماره 4982

 يادداشت 

 انتخاب برتر براي بالاتر

زهرا كيان‌بخت

اين ديگه آخريش بود. آخرين امتحان ترم آخر کارشناسي. احساس مي‌کرد اين روزها حس‌هاي نوستالژيک تو وجودش بيداد مي‌کنند. هر چند آدم خاطره‌بازي نبود و خيلي به اين جور چيزها ميدون نمي‌داد که فکرش رو مشغول کنند اما نمي‌دونست چه‌ش شده که اين قدر توي اين ترم آخر ليسانس، خاطرات مختلف و جورواجور به ذهنش هجوم مي‌آوردند و نمي‌فهميد چرا اين قدر فضاي فکريش پر از ياد روزها و شب‌هايي شده که چهار سال تموم، توي اين دانشگاه گذرونده بود. چند روز ديگه بيشتر به اومدن نتايج کنکور ارشد نمونده بود، ولي خودش هم مي‌دونست که نتيجه‌ي خوبي نمي‌گيره و بايد سال بعد، يه برنامه‌ي درست و حسابي براي کنکور، جفت و جور کنه.

نيم ساعتي مي‌شد که منتظر رسيدن دکتر طهماسبي، پشت در اتاقش ايستاده بود. ديروز زنگ زده بود به دکتر و براي تحويل دادن پروژه‌ش ازش خواسته بود يه وقتي معين کنه که پيشش بره. استاد طهماسبي هم امروز ساعت يک رو پيشنهاد داده بود و قرار بود نيم ساعت پيش تو دفترش باشه. ولي نمي‌دونست چي شده که هنوز نرسيده. فکر کرد شايد دکتر فراموش کرده قرارشون رو... نکنه اصلا امروز نياد... تو اين فکرها بود که سر و کله‌ي استاد طهماسبي با يه بغل کتاب، پيدا شد... از همون دور معذرت‌خواهي مي‌کرد و از حرکات چهره‌ش، مشخص بود که خيلي از دير اومدنش شرمنده شده... جلوتر که اومد، باهاش دست داد و با همون لحن متواضع هميشه، شروع کرد دليل دير اومدنش رو توضيح دادن... همين طور که داشت در اتاقش رو باز مي‌کرد ادامه داد: خلاصه ببخشيد يه گرفتاري‌اي بيرون پيش اومده بود که مجبور شدم برم بيرون از دانشگاه، وگرنه از ساعت دوازده بايد دانشگاه بودم.

بعد از اين صحبت‌ها، پروژه‌ش رو گذاشته بود روي ميز و استاد طهماسبي همين جور که مشغول نگاه کردن و ورق زدن پروژه بود، عينکش رو به چشمش زد و پرسيد: امتحانات چه طور بودند آقاي داوري؟ يه دفعه يادش افتاده بود که موبايلش رو خاموش نکرده و هر آن، ممکنه حسين زنگ بزنه و بعد، جلوي استاد طهماسبي از روشن بودن زنگ موبايلش کلي شرمنده بشه... ديگه همه مي‌دونستند که استاد طهماسبي به روشن بودن موبايل سر کلاس چه قدر حساسه . چند باري هم گفته بود که اين کار خيلي مودبانه نيست. همين طور که داشت توي کيفش دنبال موبايل مي‌گشت تا يواشکي صداش رو قطع کنه، جواب داد: خوب بودند استاد و درمورد امتحانات اين ترم چند تا جمله‌ي ديگه هم به آخر اين حرفش اضافه کرد.

استاد طهماسبي پروژه رو بست و گذاشت کنار و درموردش فقط اين رو گفت که: خوبه. ولي تغييراتي لازم داره که بهتون خواهم گفت. يک مساله‌اي رو هم مي‌خواستم بهتون بگم و اون، اين که؛ دانشکده هر سال، يک دانشجو رو به عنوان دانشجوي استعداد درخشان، براي مقطع ارشد به صورت بدون کنکور و صرفا با معدل، انتخاب مي‌کنه. امسال هم با توجه به اين که توي گرايش جانوري، شما شاگرد اول محسوب مي‌شيد، اين امتياز به شما تعلق مي‌گيره و بنده به عنوان مدير گروه، شما رو حائز اين امتياز مي‌دونم. ديگه صحبتهاي دکتر طهماسبي رو نمي‌شنيد و اصلا نفهميد استاد چه صحبتهاي ديگه‌اي رو اضافه کرد به حرفهاش... همه‌ي حسهاي نوستالژيکي که توي اين روزهاي آخر، اومده بودند سراغش، يه بار ديگه به مغزش هجوم آوردند. خوشحالي خونواده، به خصوص برادرش امير، که پارسال بهش گفته بود: علي! من که بعد از ليسانس درگير کار شدم و نتونستم ادامه تحصيل بدم، ببينم چه جوري با ارشد قبول شدنت خوشحالم مي‌کني‌ها! انقدر امير، اين جمله رو با حالت خاصي بهش گفته بود که هر وقت يادش مي‌افتاد يه احساس مسئوليتي توي دلش مي‌نشست. نفهميد استاد کجاي صحبت‌هايش بود و داشت چه مي‌گفت كه پريد وسط حرفش و گفت: استاد! ولي معدل آقاي جهانگير از من چند صدم بالاتر شده و بنابراين اگه قرار باشه دانشجويي به عنوان استعداد درخشان پذيرفته بشه، ايشون بر من ارجحه... بعد چند تا جمله‌ي ديگه هم در تاييد افشين جهانگير و از علاقه و انگيزه‌ش توي اين رشته، براي دكتر گفته بود...

دكتر طهماسبي پرسيد افشين جهانگير؟ معدلش از شما بالاتر شده؟ سرش رو به علامت تاييد تكون داد و گفت بله. خيلي معدلهامون هر ترم به هم نزديك بود ولي با احتساب نمرات اين ترم، معدل كل ايشون چند صدم بيشتر از من شده و خيلي هم دانشجوي پرتلاشي هست و پس...

دكتر طهماسبي در حال قدم زدن توي كلاس، داشت اين جريان رو براي بچه‌ها تعريف مي‌كرد و اين كه اون روز از صداقت و بزرگيِ داوري خيلي متأثر شده... حالا دو سالي از اون قضيه گذشته بود... استاد طهماسبي آخر حرفهاش اضافه كرد: اون سال، انتقاداتي بهم وارد شد و گفتند فقط يك دانشجوي شاگرد اول رو مي‌تونيم پذيرش كنم نه دو تا... ولي اين رفتار انساني داوري، اون قدر براي من ارزشمند بود كه تمام تلاشم رو كردم تا دو تا دانشجوي استعداد درخشان قبول كنيم و اين دانشجو رو هم كه فقط اختلاف چند صدمي با آقاي جهانگير داشت، به عنوان دانشجوي ارشد بپذيريم كه بالاخره هم جواب داد. بعد حرفهاش رو اين طور به آخر رسونده بود كه؛ اون روز، آقاي داوري طور ديگه‌اي هم مي‌تونست رفتار كنه، يا حداقل مي‌تونست اين قدر از آقاي جهانگير و قوت و قدرت علميش براي من صحبت نكنه، مي‌تونست سكوت كنه، ولي نه فقط سكوت نكرد، بلكه انقدر از جهانگير و اينكه در شبانه‌روز چه قدر تلاش علمي مي‌كنه و شب‌ها توي خوابگاه، هميشه ساعت چهار بيداره و پاي كتاب و پروژه‌ و درسه تعريف كرد كه من كاملا به انگيزه‌ها و تلاشهاي جهانگير بيشتر از قبل، واقف شدم... يعني اون جا، داوري رفتاري كرد كه ممكنه يه رقيب، توي اون شرايط حساس، به اين راحتي‌ها نتونه چنين كاري رو بكنه. هر آدمي توي اين جور موقعيتها، انساني رفتار كردن يا غيرانساني رفتار كردن رو انتخاب مي‌كنه و اين انتخاب داوري، براي من خيلي جالب بود...

صحبت‌هاي دكتر طهماسبي كه تموم شد، بچه‌ها خودجوش شروع كردند به دست زدن و داوري از فرط خجالت، چه قدر خوشحال شد وقتي استاد گفت كلاس، تمومه... وسايلش رو از روي ميز جمع مي‌كرد كه جهانگير با اون حالت خاص و معصومانه‌ي هميشه، كنار ميزش ايستاد تا با هم توي محوطه برن... اون روز توي نگاههاي جهانگير، ردّ يك جور دوستي عميق و سست نشدني رو به وضوح مي‌تونست ببينه...


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
سياسي
خبر دانشگاه
پزشكي
استانها
انرژي
اقتصادي
اجتماعي
هنري
ورزشي
آگهي
صفحه اصلی - شناسنامه آفرینش - آرشیو آفرینش - ارتباط با ما - درخواست اشتراک - پیوندها - جستجوی پیشرفته