جستجوي پيشرفتهبرو جستجو
پیوندها ÏÑÎæÇÓÊ ÇÔÊÑǘارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
تاریخ 1396/02/14 - روزنامه سراسري صبح ايران(پنجشنبه) نسخه شماره 5544

 يادداشت 

 پرندگان...

مجيد رسا

تنم خسته ست،کوفته، لهيده، دستهايم را بالا مي کشم، پايم را دراز مي کنم، دردي در زانوهاي خود حس مي کنم ، کسي نيست تا آنها را لگد کند. چند بار محکم بر زمين مي کوبم ، درد ضربه باعث مي شود درد زانو هايم کمتر شود.

غلتي مي زنم و پشت به ديوار مي کنم و بر نقش فرش خيره مي شوم

پرنده هاي منقوش آن گويي همديگر را مي بوسند،حرف مي زنند.. به هر نقطه از آن مي نگرم تکرار همين منظره هاست.

سکوت در گوشم سوت مي زند. مادر بزرگ که مرض سلف کانيبالش شدت گرفته به کنج ديوار تکيه زده ، به پرندگان چشم دوخته، آنقدر سر انگشتانش را جويده که به استخوان رسيده ، دلم ريش مي شود ، آب دهنم را غورت مي دهم ، چشم بر مي گردانم پدر بزرگ بالشتي کوتاه روي زانوهايش انداخته و بر آن قوز کرده ، سيگار زرش را آتش مي زند و بي توجه به کسي که گوش نمي دهد قصه هاي تکراري مي گويد و هر از گاه خاکستر سيگار را کنار زير سيگاري جلوي پرندگان مي ريزد.

خنده ام مي گيرد ، دلخور مي شوم ، مي خواهم چيزي بگويم ولي نمي گويم آخر چشمهاي او سو ندارد ، گوشهايش پرده.

چهره ي درهمم را که مي بيند دستمال جيبي چهارخانه اش را از کتش بيرون مي کشد و زير ، زير سيگاري پهن مي کند.

بغض گلويم را فشار مي دهد ، اشک در چشمانم حلقه ، ميخواهم چيزي بگويم باز فرو مي بندم.

اون صدايش را صاف مي کند و قصه ي دو برادر عاقل و ديوانه رو تعريف..

برادر عاقلي که در تقسيم ارث سر برادر ديوانه کلاه مي گذارد... آخر داستان هم معلوم مي شود، عاقل ديوانه است و ديوانه عاقل ! اينقدر اين قصه رو تعريف کرده که همه اش را از حفظم ولي اون هر دفعه يه جايش را عوض مي کند تا جذاب شود ، واسه ي اين هم که هواسم رو قبضه کند دستش را توي اون جيب گودش که قبلش پسته هاي دهن بسته را سوا کرده

...فرو مي برد و چندتايي کف دستم مي اندازد، فقط چند تا !

دوباره شروع مي کند به تعريف و تکرار همون کلمه... خلاصه.... خاکستر سيگارش را اين بار بين فرش و دستمال مي تکاند . با اين حال اون خوب قصه مي گويد.

انگار خودت اونجايي يکي از اونهايي..

دوباره درد زانوهايم شروع شده نمي گذارد بخوابم. رومو که به ديوار مي کنم ! پدر بزرگ و مادر بزرگ و نمي بينم ، چشمهايم را در کاسه اش مي چرخانم ، مي خواهم حواسم را جمع کنم ، نيم خيز مي شوم، سالهاست که اونها از دنيا رفته اند.دوباره دراز مي کشم ، يک پايم را جمع مي کنم ، در فکر غوطه مي خورم نمي توانم تشخيص دهم اونهايي را که ديدم اوهام بود يا واقعيت؟!.

اي خدا اي کاش کسي بود تا پاهايم را لگد کند.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
سياسي
خبر دانشگاه
پزشكي
استانها
انرژي
اقتصادي
اجتماعي
هنري
ورزشي
آگهي
صفحه اصلی - شناسنامه آفرینش - آرشیو آفرینش - ارتباط با ما - درخواست اشتراک - پیوندها - جستجوی پیشرفته