جستجوي پيشرفتهبرو جستجو
پیوندها ÏÑÎæÇÓÊ ÇÔÊÑǘارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
تاریخ 1396/03/30 - روزنامه سراسري صبح ايران (سه شنبه) نسخه شماره 5581

 روزهايي كه به سختي مي گذرد
 محکوميم به حاشيه‌ نشيني  

 
کنار زني که مشغول سوزن‌دوزي‌ست و فقط تا وقتي هوا روشن است فرصت کار دارد؛ دخترکي برادرش را محکم در آغوش گرفته؛ «10 سالمه»، مدرسه ميري؟ «نه، بايد کمک کنم، مدرسه از ما فاصله داره.» بقيه بچه‌ها هم مدرسه نميرن؟ «مي‌خندد...»

به گزارش ايلنا ، با يک روسري سبز موهاي يکدست سفيدش را پوشانده؛ با فشار مي‌سابد تا چرک از لباس کم شود، در کنارش يک گودال پر از آب گل آلود است، بيشتر مي‌سابد و در آخر با همان آب؛ لباس را آب مي‌کشد. در دنياي او جريان پيدا مي‌کنم؛ مي‌خواند و با فشار مي‌سابد. در اين بين گاهي نگاهش را به نگاهم گره مي‌زند و دوباره مشغول شستن مي‌شود. جهان اطرافم بي‌حرکت شده و به او خيره مانده‌ام. بيشتر از هفتاد سال سن دارد و دختر بزرگش بعد از فوت خواهر کوچکتر به خاطر نوعي بيماري که پيرزن نامش را به درستي نمي‌داند، او را به مقصد حاشيه شهري صنعتي ترک کرده‌ است، اما پيرزن مي‌داند «دوري از درمانگاه موجب مرگ دخترک شده‌»، داستان تکراري زن تنها در روستاي دور افتاده در استان فارس. زني که چون ديگر مردم روزگاري در بهار زندگي بود و امروز فراموش شده.

جاذبه رفاه شهرنشيني، بي‌آبي و فقر خانواده آنها را به سوي قطب‌هاي صنعتي و بازارهاي کار کشانده است؛ کساني که در شهرهاي بزرگ هم جايي براي سکونت ندارند، در حاشيه شهرها ساکن مي‌شوند و مي‌کوشند خود را به اقتصاد پررونق شهر تحميل کنند. آنها چاره‌اي جز حاشيه‌نشيني يا سکونت در بافت‌هاي فرسوده و غيررسمي شهرهاي بزرگ ندارند، مناطقي که نه آب شرب مناسبي دارد؛ نه گاز و علاوه بر آن سيستم درماني‌شان به شدت ضعيف است.

روستاييان اين سرزمين سال‌هاست فرزندان خود را به حومه شهر مي‌فرستند يا به اجبار زادگاه را ترک کرده‌ و فرزندانشان را به تنهايي مي‌سپارند. صداي پيرمرد تکيه به عصا داده در سر مي‌خواند: «مزرعه‌ام ديگه آب نداره. يه موقعي با کشاورزي و دامداري سرم گرم بود. حالا فقط خشکي و بي‌آبيه. ولي يادم مياد که يه روزايي اينجا پر از آب بود. بچه‌هامو فرستادم حومه شهر. با زنم تنها زندگي مي کنيم. زندگي جوريه که وقت نمي‌کنن بهم سر بزنن.»

حد فاصل جاده ورامين تا قرچک به مکاني براي سکونت غيررسمي حاشيه‌نشين‌ها تبديل شده است. از مهاجرهاي کشورهاي افغانستان و پاکستان تا ايراني در اين نقاط زندگي مي‌کنند؛ در کنار مزارع، در اتاق‌هاي کمتر از 30 متر آجري، بدون برق و گاز؛ اگر خوش شانس باشند آب در اختيار دارند که به گفته ساکنين به دليل شوري قابل خوردن نيست

«به سختي زندگي مي‌کنيم، زمستوناي سختي داريم، آب و گاز نداريم؛ فصل سرما که ميشه مردم قنديل مي‌بندن، شبا سرد ميشه حتي تابستونا.» اين صبحت‌هاي زني از ساکنان اين منطقه است، لباس او پر از رنگ‌هاي زنده است، کنار يک اتاق کوچک آجري نشسته است و همينطور که به دوربين نگاه مي‌کند، سعي در آرام کردن بچه‌ها دارد که از ورود يک غريبه به خانه بي‌حصار آنها هيجان زده‌اند.

«با کيسه دور اتاق رو پوشونده بوديم؛ اما شهرداري اومد و خرابش کرد، ديوار بتني که نبود چند تيکه کيسه بود.» اتاق آجري بيشتر از بيست متر فضا ندارد. «دوازده نفريم.» همينطور حرف مي‌زند و حساب مي‌کنم که اين تعداد "انسان" چطور در يک اتاق بيست متري شب را به صبح مي‌رسانند.

زن تعريف مي‌کند که چطور از محل زندگي خود؛ جايي درست نزديک نقطه صفر مرزي در استان سيستان بلوچستان به تهران آمده‌اند تا هم براي درمان يکي از نوه‌ها به بيمارستان‌هاي تهران نزديک باشند و هم درآمدي براي گذران زندگي داشته باشند؛ چراکه هامون نه آبي براي کشاورزي دارد و نه نهاده‌اي براي فعاليت‌هاي کشاورزي به آنها تعلق مي‌گرفت. «نمي‌خواستم بچه‌هام و نوه‌هام گرسنه بمونن، يا بميرن.» زن پشت درهاي بيمارستان‌هاي مجهز تهران ماند، کاري براي همسرش پيدا نشد تا خانه‌اي اجاره کنند، راهي براي بازگشت نبود، ماندند و حاشيه‌نشين شدند؛ حالا هم اگر کاري در مزارع اطراف باشد؛ درآمدي روزانه دارند.

در ميان وسايل اتاق آجري مي‌توان ردپاي سازمان‌هاي خيريه "مردم‌نهاد" را مشاهده کرد، رخت‌خواب‌هاي تلمبار شده در کنار دبه‌هاي آب نيمه‌پر. کف اتاق را با کيسه پوشانده‌اند. درست در کنار زني که مشغول سوزن‌دوزي‌ست و فقط تا زماني که هوا روشن است فرصتِ کار دارد؛ دخترکي برادرش را محکم در آغوش گرفته. دلال‌ها خانه را پيدا کرده‌اند کارهاي زيباي سوزن‌دوزي شده را به قيمت‌هاي پايين خريداري مي‌کنند و در عوض در مغازه‌هاي پرزرق و برق شهرهاي بزرگ به قيمت‌هايي گزاف مي‌فروشند. «10 سالمه»،مدرسه ميري؟ « نه بايد کمک کنم، مدرسه از ما فاصله داره.» « بقيه بچه‌ها هم مدرسه نميرن؟» مي‌خندد و مي‌گويد: «آب ميخوري؟»

خانه‌هاي محل سکونت حاشيه‌نشين‌ها فقط اسم خانه دارند و از کمترين امکانات رفاهي برخوردار نيستند؛ رشد حاشيه‌نشيني بارزترين نشانه رشد فقر در جوامع است که هرچه گسترده مي‌شود، زنگ خطر فقر و جرايم و آسيب‌هاي اجتماعي ناشي از آن هم در جامعه بيشتر طنين‌انداز مي‌شود.

11ميليون نفر در حواشي مرزهاي شهر تهران هستند

يازده ميليون نفر در حواشي مرزهاي شهر تهران هستند که 8 ميليون نفرشان بد مسکن هستند. بد مسکن‌ها لزوما خارج از مرزهاي شهر نيستند ولي به لحاظ کيفيت پايين بنا و خدمات زيرساختي شهري از استانداردها فاصله دارند. مردي که در نزديکي يکي از همين خانه‌ها؛ سنگفروشي دارد، تاکيد مي‌کند که در خيابان زندان قرچک سکونتگاه‌هاي غيررسمي و حاشيه‌نشيني به شکل انبوه وجود دارد. محله‌هايي فقيرنشين که مشکلات اقتصادي و اجتماعي به وضوح در کوچه‌هايشان قابل رويت است.

اتاق 30 متري با اجاره 200 هزار توماني

کوچه‌هاي باريک و ساکت را صداي عبور وانت‌هايي مي‌شکند که با سرعت زياد؛ فاضلاب داخل جوي‌ها را به اطرف پخش مي‌کنند و فضا بيشتر از قبل آغشته به بوي آزاردهنده فاضلاب مي‌شود.

«برات عادي ميشه، بذار يه کم بگذره.» پسري نوجوان گوينده اين جملات است که کتاب در بغل دارد. «مددکار زياد مياد اينجا؛ اما خب خيلي هم فايده نداره، يه دو روز غذا ميرسه بعد ميره تا ماهه بعد، اينجا خيليا بيشتر موقع‌ها گرسنه ميمونن.» «مددکارنيستم، خبرنگارم.» «آها اومدي مارو سوژه کني، ببين هرچي بيشتر بري جلو وضعيت بدتر ميشه، اين سيم‌ها رو ميبيني که از در و ديوار رد شده؟ هرچي بري جلوتر بدتر ميشه، برق نداريم، آب شوره، اينارم بنويس؛ اما مراقب باش خيلي امن نيست.»

يک زن کيف مدرسه‌اي کوچک در دست دارد و به ما نزديک مي‌شود، پشت سرش پسري حدودا 7،8 ساله يکجا بند نمي‌شود. زن به دوربين نگاه مي‌کند و با اشاره مي‌خواهد همراهش بروم تا خانه‌ها را نشانم بدهد. «يه اتاق 30 متري داريم که با دو تا بچه و شوهرم با هم زندگي مي‌کنيم، ماهي دويست هزار تومن هم اجاره ميديم، خيلي از بچه‌ها مدرسه نمي‌رن انگار تقديرشون اينه؛ همينجا به دنيا بيان همين جا هم بمونن بدون اينکه بفهمن بيرون از اين منطقه بعضيا چه‌جوري زندگي مي‌کنن.» زن تاکيد مي‌کند که موسسات خيريه مردمي به اين منطقه رفت و آمد دارند؛ اما از کمک‌هاي دولتي‌ها خبري نيست. او از وضعيت بهداشتي و آب شرب گله دارد و آدرس منطقه‌اي را مي‌دهد که فاصله 10 دقيقه‌اي با اين منطقه دارد که در آنجا زنان بالغ قادر به تهيه حداقل نيازهاي بهداشتي نيستند و با مشکلات و بيماري‌هاي زنانه و عفونت مواجه هستند. «براشون کاري کنيد، از جاده اصلي خيلي دورن و احتياج به کمک دارن.»

يک ليتر آب 600 تومان

زن آدرس دقيق را مي‌دهد، خانه‌ها همانطور است که توصيف کرده؛ کاهگلي، قديمي با درهايي که قديمي نيست و شکل ناهماهنگي به منطقه داده است؛ حدود 20 خانوار در اين محله زندگي مي‌کنند. در يکي از خانه‌ها باز مي‌شود، فضاي حياط پر از مگس و حشرات است.

مردي حدودا 60 ساله است که با همسر و پسرش در خانه زندگي مي‌کنند، خانه‌اي که برق آن در بيشتر ساعت‌هاي روز قطع است، گاز ندارد. آنها براي هر ليتر آب بايد 600 تومان پرداخت کنند؛ چراکه آب قابليت مصرف خوراکي ندارد و همچون ديگر نقاط اين منطقه شور است.

«دخترها که بالغ مي‌شن هيچ امکاناتي ندارن، عروس خودم بچه‌دار نميشه، ميگن بخاطر عفونت بوده، اينو يه مددکار کمک کرده تا بفهميم.» علاوه بر مشکلات جسمي زنان و دختران و عفونت‌هايي که به دليل نبود بهداشت در اين مناطق به وجودآمده است؛ بچه‌ها اينجا تغذيه مناسبي هم ندارند، خيلي شانس بياورند شب‌ها گرسنه نمي‌خوابند. بچه‌ها مدرسه نميرن؟ْ «بعضي وقتا پول واسه آب نداريم، بچه‌ها برن مدرسه!»


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
سياسي
خبر دانشگاه
دانستني ها
پزشكي
استانها
انرژي
اقتصادي
اجتماعي
هنري
ورزشي
آگهي
صفحه اصلی - شناسنامه آفرینش - آرشیو آفرینش - ارتباط با ما - درخواست اشتراک - پیوندها - جستجوی پیشرفته