جستجوي پيشرفتهبرو جستجو
پیوندها ÏÑÎæÇÓÊ ÇÔÊÑǘارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
تاریخ 1396/04/26 - روزنامه سراسري صبح ايران (دوشنبه) نسخه شماره 5602

 يادداشت 

 دستمال ابريشمي....

مجيد رسا

ديگر درختي کنار خيابان نيست ! آنان جاي خود را به تيرهاي روشنايي برقي که در سکوت ايستاده اند ، مي دهند!

پسر بچه اي روي دوچرخه ي فسفري رنگ با لاستيکهاي دور سفيدش نشسته و در جاده ي خاکي باغ، رکاب مي زند .

شادي و شعفي که با خود دارد زبان را از درکش قاصر مي سازد چرا که او تنها بازيگر نقش کودک ! در اين کوچه باغ است.

درختان ، يکي يکي از او مي گذرند و او با بوق آبي رنگ دوچرخه اش يکي را پس از ديگري شماره مي کند. براستي چه روزگاري است دوران کودکي ! فقط تويي و پدرت و دنياي اطرافش ! بابا حاکم است بر قدرت لايزال الهي ! من که هميشه ، قد و قامت و بازوانش را با همسالانش مقايسه مي نمودم ! آخر او پدرم بود و پشتيبان کودکيم ولي افسوس که زود بزرگ شدم او از من زودتر ....

دوران کودکي ، دوراني است که غم را در آن نمي توان معنا نمود و رکاب زدن بر روي دوچرخه ي فسفري حکومتي بود بر عالم هستي ! اما از آنجايي که هيچ خوشي را پايداري نيست ! گاهي سنگي مجال شادي را بر تو بسته ، دوچرخه ات را به مثال دوچرخه ي پسر بچه سر نگون کرده ، خود را لاي خاک پنهان مي کند.!

پسر بچه که از سوز خراش دست ، مي نالد و آب چشم و بيني را با آستين گلي شده بهم آميخته ! سر گردان به دنبال علت هاست! او دلش مي خواست زمان دمي عقب تر مي نشست ، ولي چه مي شود کرد، کاش ناتواني آدمي را لااقل کودکان لمس نکنند!

پدر بزرگ که او را ساعتي است جلوتر ديده بر خلاف عرف آهسته به سمتش گام بر مي دارد . البته او هميشه اينگونه بود ...

او آرام جايي را براي خود معين نموده ، قوطي نقره اي سيگار نيمکوبش را از جيب بغل کت بيرون کشيده ، نخي را از بين چند نخ سوا کرده و در چوبش فرد برده و آتش مي زند .

پسر بچه همچنان ناله کنان او را مينگرد .

جاي تعجب دارد که اين بار پدر بزرگ خاکستر ها را بر زمين نمي ريزد و آنها را با احتياط و وسواس بسيار بر روي قوطي کنار هم جمعشان مي کرد ...

سيگار که ته کشيد ! دست در ديگر جيب کت فرو برده ، دستمال ابريشمي نازک مچاله شده اي را بيرون کشيده روي زمين پهن مي کند ، سپس خاکستر ها را روي آن ريخته و پس از مالشي آرام تر بر زخم دست قرار مي دهد ...

نمي دانم چه بود ولي هر چه که بود ، درد و سوزش را التيام داد ‌ . شايد بيشترش محبت بود تا مرحم امروزي زخم ها...

شايد هم نوع سيگارش متفاوت بود ...

نمي دانم ! مرا چه مي شود ! امروز که سنگي در جاده ي آسفالته پسرم را با دوچرخه اش بر زمين کوفت ! خاکستر سيگاري نداشتم تا روي دستمال ابريشمي پدر بزرگ گذارم.....


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
سياسي
خبر دانشگاه
دانستني ها
پزشكي
استانها
انرژي
اقتصادي
اجتماعي
هنري
ورزشي
آگهي
صفحه اصلی - شناسنامه آفرینش - آرشیو آفرینش - ارتباط با ما - درخواست اشتراک - پیوندها - جستجوی پیشرفته